|
من از تکرار بی زارم..
|
می خوام یه خونه بسازم به بزرگی تنهایی هام؛ می خوام خونه م حیاط هم داشته باشه...بزرگ!..سردره خونه م هم می نویسم: روی آمدنت شرط بسته ام، باختنم را که نمی خواهی؟! اما تو هیچ وقت نمیای، چون باختنم رو می خوای...چون اگه بیای همه چی خراب میشه، اگه بیای آخر قصه عوض میشه؛ و تو اینو نمی خوای...آخره قصه باید قلب من بشکنه، و اگه تو بیای آخره قصه ات اون طوری که از قبل نوشته بودی نمی شه...«بیچاره دلم که از قصه ی تو خبر نداره!»
...کجایی...
پ ن:
به تاریخ : ۸/۹/۹۰
بزرگ وار ترین مرد زندگیم : پدر بزرگ قشنگم
به ابدیت پیوست...
فاطمه
دلم یک دنیا برات تنگ است
با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم
نمیشود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید
که می گوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد
دفترم خیس میشودو برای چند لحظه آرام میشوم
و دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی
بگو برایم یک ماهی قرمز میخری با یک تنگ بلور بزرگ... بگو که گاهی چیز می نویسی گاهی تار میزنی، گاهی بی هوا می خندی،گاهی اشک می ریزی.از خودت بگو، بگو چه ماهی به دنیا آمدی، بگو می توانی برایم شعر بخوانی از شاملو یا فروغ یا حتی اگر من بخواهم از سهراب...بگو دوست داری با هم یک قهوه بخوریم!..دوست دارم با نگاهت معجزه ای، با هر لبخندت یک حس غریب و با دلگیری ات دیوانه شوم!..دوست دارم همراهت بیایم، بگو اینکه همراهت می خندم، میترسم، عاشق میشوم، عادت نشده و برایت تازگی دارد...اصلا" بگو میخواهی اسمم را بدانی؟! بگو تا برایت تعریف کنم "که" هستم!..چکار می کنم! نقاشی میکشم یا نه؟! بگو تهِ چشمهایم برایت آشناست اما حقیقتش هیچ یادت نمی آید جایی دیده باشی ام...
بگو دوست داری من نگاهت کنم، بگو اسمت چیست؟! بگو دوست داری صدای موسیقی بلند باشد و بپرس ناراحتم می کند یا نه؟... نپرس چرا، فقط بگو دیگر گریه نکنم، دستت را جلو بیاور و اشک هایم را پاک کن...بگو دوست داری چیزی برایم بخوانی، بخوان و بپرس قبلتر شنیده بودم یا نه؟« و مطمئن باش میگویم نه! » برایم تعریف کن که برادر کوچکتری داری تا بپرسم اسمش چیست؟! بگو اگر که دوست داشته باشم با هم سوار قطار میشویم، اسمت را به من بگو.دوباره نه! دوباره نگو، همه ی اینها را برای اولین بار بگو!..میخواهم تعجب کنم!!!میخواهم به تو نزدیک شوم.بگو که میتوانی تا همیشه بمانی، بگو تا بگویم دوست دارم تا همیشه بمانی...دوست داشتم چیز خاصی بشود این دوستی!...
بیا، بیا اینجا کنارم بنشین، لم بده و پاهایت را دراز کن زیر آفتاب؛ میخواهم حرف بزنیم، می خواهم بگویم که گاهی تمام فکر کردن هایم به خنده ی مضحکی تبدیل می شوند...زندگی فلسفه ای ندارد...شاید حقیقت این باشد!..بیا تا خودمان را بزنیم به دیوانگی و به عشق سِقط شده مان بخندیم و بخندیم و بخندیم تا اشکمان در بیاید بعد در نگاه هم خیره شویم و صدای خنده مان بشود یک هق هق از عمق جان!..و من باز هم برایت حرف بزنم؛ بگویم که گاهی خسته می شوم، آنقدر که احساس می کنم شانه هایم دیگر توانی ندارند و گام هایم برای رفتن و رفتن بهانه ای می خواهند... بعد خسته شوم از سکوتت و یک جیغ بلند بکشم و تو خم به ابرو نیاوری...گوش ات با من است؟!
پ ن :کسی چه میداند دیشب چندبار فرو ریختم
از دیدن کسی که
تنها و تنها لباسش شبیه به تو بود
گفته بودم که فرشته ی روی شونه ی راستم را قبلا" فروخته ام!..فرشته ی شونه ی چپم هم که بعد از اون شب دیگر ندیدم. چند شب پیش بعد از مدت ها فرشته خانم مفقود با یک جعبه شیرینی آمد و نشست روی شانه ی چپم. گفت خدا به اون لطف کرده و دو قلو زاییده و حالا که من بزرگ شده ام و قرار است مثلا" عقلم به صلاح خودم برسد او می خواهد یک چند وقتی از من مرخصی بگیرد تا مواظب بچه هایش باشد، من هم دیدم با این وضعی که دارد بودن و نبودنش یکی ست، گفتم برود توله فرشته هایش را بزرگ کند. چون می دانستم که معلوم نیست کی برگردد دائم وسط مسیر زندگی می ایستادم و دور و برم را خوب چک می کردم تا مطمئن شوم از راه راست منحرف نمی شوم اما امان از این راه راست که محض رضای خدا هم دو متر مسیر بی دست انداز ندارد!
دیشب همین طور که به راه راست چسبیده بودم ناگهان فرشته خانم را دیدم که مثل قدیم ها ترگل ورگل به کنارم آمد و نوک دماغم نشست. حسابی هر دو طرف صورتم را بوسید. فکر کردم شاید کارنامه ی بیست و یک ساله ام را بالاخره پست کرده اند و...اما...
گویا بچه های فرشته خانم خیلی تخس هستند و تازگی ها هم که بالهایشان جوانه زده است به هیچ وجه یکجا بند نمی شوند. فرشته خانم هم که دست تنهاست فرستاده تا همسرش برای بچه ها یک جعبه پر از تیله و یویو بخرد تا بلکه بچه ها سرگرم شوند. ظاهرا" همه چیز به خوبی پیش می رفته است تا اینکه فرشته خانم تصمیم می گیرد نگاهی به گوی سر نوشت من بیاندازد و ببیند در چه حالم. بعد از اینکه تمام بهشت و جهنم و دوزخ را می گردد و هیچ اثری از گوی زندگی من پیدا نمی کند خسته و خرد به خانه می آید. ناگهان دیشب متوجه می شود که گوی زندگی من وسط تیله ها و یویو های بچه ها قاطی شده و مدت هاست که توله های عزیز فرشته خانم با سرنوشت بنده تیله بازی می کنند و یا مثل یویو زندگی بنده را به در و دیوار می کوبند. نمی دانستم به او چه بگویم؛ گوی سرنوشتم را از دستش گرفتم و گفتم برود بچه هایش را بزرگ کند و هر وقت مطمئن شد کسی در خانه شان با زندگی من تیله بازی نمی کند برگردد و کارش را از سر بگیرد.
من از تکرار آهنگ یک صدا، من از بی تفاوتی لبخند های بی رمق، من از صدای گنگ نفس های کسی حرف می زنم...کسی که خیال می کردم می شناسم، کسی که حجم بی دلیل قدم هایش صدای تردید نمی داد...کسی که انتهای نبودن را نمی فهمید، کسی که زمزمه ی رفتن آرامش می کرد!..کسی که خیال می کرد می ماند!..
بیا به توهم لحظه هایمان قانع باشیم...
من اینجا می نشینم، تو شاید توی اتاق همیشگی ات، شاید شب ها خمیازه می کشی تا می خوابی، شاید تا زمانی که نمی فهمی کی چشم هایت بسته شد، خیره به سقف - سقف همان اتاق همیشگی ات- نگاه می کنی...شاید - البته گفتم شاید - لبخند می زنی...و شاید پشت لبخند سرد و بی روحت حسرت چیزی می ماسد!..
اینجا اتاق ساکت است، نشسته ام، سعی می کنم سودمندی لحظاتم را برای راضی نگه داشتن خودم کافی بدانم...از کنار فکر کردن به تو بی تفاوت رد می شوم - از آن می گریزم - سعی می کنم تو را در دورترین لایه های ذهنم زندانی کنم، همیشه همه چیز خوب پیش می رود...تو زندانی خوبی هستی! ساکت در کنج انزوای مغزم می نشینی، من هم تلاش می کنم زندان بان خوبی باشم...ولی شب ها که می رسند، سکوت دیوار های اتاقم، سردی صداهای اطرافم، تو را آزاد می کند...من به تو فکر می کنم و بی صدا می گریم، حواسم هست که او بیدار نشود، چون ممکن است صدای هق هق گریه هایم خوشبختی کزایی خانه را بر هم بزند...
» تصویر تو اگر بود، تو را می شناختم! من از تو و از آینده ی بی قرارت نمی هراسم، تو عاشقانه جنگیدی و من فاتحانه شکست خوردم...به من خیره شو، زورکی لبخند بزن، وانمود کن مرا می بینی، خیال کن مرا دوست داری...میدانی سکوت بعد از زمزمه های رفتنت آرام آرام مرا کر کرد! من این سکوت را دوست ندارم...
خیلی وقت پیش فرشته ی رو شونه ی راستم رو فروختم...به پولش احتیاج داشتم!..فرشته ی شونه ی چپم هم که یه خط در میون سر و کله ش پیدا میشه!..ولی وقتی نیستش سعی میکنم زیاد چپَکی نرَم و از راه راست خارج نشم...
دیشب داشتم بعد از مدتها با حبابی که با کف خمیر دندون درست کرده بودم گپ میزدم.هر دو پر از خالی بودیم، من پلک هامو تنگ کرده بودم که نور اذیتم نکنه و اون تو نور چراغ میدرخشید. ازش پرسیدم راز سبکبالی چیه؟! بی حوصله بود؛ می گفت بیخود دوباره گیر ندم که دیر وقته و میخواد بخوابه، گفت بهتره مسواکم رو بزنم، بعدش قل خورد و رفت روی ظرف صابون و زل زد به یه حباب دیگه که نشسته بود رو ظرف صابون...هی دور اون حباب چرخید و چرخید و تو نور رنگ به رنگ شد، فهمیدم که وقتی حبابها عاشق میشن اینجوری تو نور می رقصن... ولی اون یکی حباب اصلا" از جاش تکون نمی خورد! همین طوری که دور حباب میچرخید به من چشمک زد و گفت دوست داری راز سبکبالی رو بدونی؟! من سرم رو تکون دادم، بعد به حباب دیگه رسید و همون لحظه ترکید. حباب عجیبی بود، شب بخیر هم نگفت!..
با سر پنجه ی جنون مان گور عشق را کندیم...هنوز زنده بود، نفس می کشید و تن اش گرم بود از طنین دوستت دارم هایمان که...
زنده به گورش کردیم بی نوا را...
خواست تو بود و مرا گریزی نبود جز اینکه هیچ نگویم!..حالا در دل "من" و "تو" گوری ست، گوری که شبانه از درونش کسی الفاظی را نا مفهوم فریاد می زند؛ شاید نفرین می کند من را و تو را...و ما پنبه در گوش فرو می بریم و در آغوش کابوس های بزرگ شدنمان به خواب می رویم!
می دانم که ربایش قلب هایمان را هنوز هم حس می کنی، بگو که دلت مدام از تو چیزی را طلب می کند و تو در جواب، دستهای خالی ات را بهانه می کنی!..
پ.ن ؛ در قبرستانی که دستهایمان ساخته اند، چشم هایمان عجیب درگیرند!..
کاهش شدید آمار جرم در ماه مبارک رمضان گویای این واقعیت است که:
.
.
.
.
مجرمین همان مومنین محترم هستند!![]()
می ترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر
نداشتن تو ویرانم میكند و داشتنت متوقفم
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم و وقتی هستی تو را...
رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام
ندیدنت به جنونم می كشاند و دیدنت به پریشانیم
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...!!
خیلی دلم پره،انقدر که الان می ترکم!
پس خوب گوش بده...
می خواهم در پوچی زندگی بخوابم و دیگر بیدار نشوم...
می خواهم در وقت مردن نفرین کنم! نفرین به تو...نفرین به همه ی ستاره ها که تو دوستشان داری...نفرین به عشق که تو به آن وفادار نمانده ای...نفرین به نردبان انتظار که بلندایش از ابر ها گذشته و راه تنفسم را بند آورده ...نفرین به تعلق ، به وابستگی و نفرین به خودم که تا قیامت و لحظه دمیدن صور ویلان وسر گردان بمانم و آرام و قرار نگیرم...
همین که هستی
همین که لابلای کلماتم نفس میکشی، راه میروی
همین که پناه واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی تویی یتیم نشده اند
کافیست برای یک عمر آرامش...
باش
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی...!
دلم خوشه که هستی، گاه و بیگاه می بینمت،
دلم خوشه که به کسی تعلق نداری...!
اما وای از روزی که سهم کس دیگه بشی! موندم اون روز با دلم چیکار کنم!
کاش هیچ وقت پا به زندگی و دلم نذاشته بودی...بند چشمانت را تر کردم
زندانیان دیگرت را فراری دادم
عاشق آشوب گر تو اینجاست...
لطفا مرا به انفرادی قلبت بیانداز!!!
اینم زندگی ما ادماس دیگه . با خواست خدا که نمیشه جنگید . بچه که بودم همیشه فکر می کردم این آدم بزرگا چرا همش از بزرگی می نالن. پول که دارن هر چی می خوان بخرن . ۱۰ برابر من هم که دوست و اشنا دارن.پس چرا هی به من می گن خوش به حالت؟؟؟
باور کن این همیشه دغدغه فکرم بود. الان می فهمم که چقدر راحت و بی الایش زندگی می کردم.
الان چی؟ حاظرم خدا نصف عمرمو کم کنه به جاش تو نصف دیگه عمرم شادی هامو زیاد کنه ناراحتیامو کم کنه.
اصلا قبول ندارم که می گن ادم اگه بخواد می تونه شاد باشه.نه که بگم نمی شه .چرا میشه.هی زور می زنی می خندی می خندی می خندی بعد که تنها شدی عین بستنی آب شده وا می ری ...
پ ن: روی هر چی تنبله کم کردم . درسامو پاس نکردم . قهر کردم . یه کاری کنید بر گردم .ساعتمم کوک نکردم . (به این چرتام اینجوری نگاه نکن هر کودومش یه کوه غصه س)

يك پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني در اين مناقصه شركت كردند.
پيمانكار آمريكايي پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را ۹۰۰ دلار اعلام كرد.
مسؤل كاخ سفيد دليل قيمت گذاري اش را پرسيد و وي در پاسخ گفت:
۴۰۰ دلار بابت تهيه مواد اوليه + ۴۰۰ دلار بابت هزينه هاي كارگران و… ۱۰۰ دلار استفاده بنده.
..
پيمانكار مكزيكي هم پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را ۷۰۰ دلار اعلام كرد.
۳۰۰ دلار بابت تهيه مواد اوليه + ۳۰۰ دلار بابت هزينه هاي كارگران و… +۱۰۰ دلار استفاده بنده.
..
اما نوبت به پيمانكار ايراني كه رسيد بدون محاسبه و بازديد از محل به سمت مسؤل كاح سفيد رفت و در گوشش گفت:
قيمت پيشنهادي من ۲۷۰۰ دلار است!!!
مسؤل كاخ سفيد با عصبانيت گفت: تو ديوانه شدي، چرا ۲۷۰۰ دلار؟!
پيمانكار ايراني در كمال خونسردي در گوشش گفت:
..
آرام باش…
۱۰۰۰ دلار براي تو…… و ۱۰۰۰ براي من ……. و انجام كار هم با پيمانكار مكزيكي.
و پيمانكار ايراني در مناقصه پيروز شد
اینکه خیلی حساس شدم
خیلی
حتی نسبت به پرنده های کوچولوم...این بدترین حسیه که می تونم داشته باشم.
من یه دختر اروم بودم.دختری که همیشه اطرافیانش با اون و حرفاش اروم می شدن.درسته که خیلی شلوغ بودم.اما ارامش عجیبی داشتم.فک کنم چشم خوردم!
سختی هام هم زیاد شده
همین طور دلتنگیام... من چم شده خدا؟
باید مبارزه کنم
با خودم
شاید بتونم خودمو درست کنم!!!یه بزرگی می گه هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن
هردفعه يه بغضي اندازه ي يه كوه توي گلوم گير ميكنه و دلم ميخواد فريادش كنم مينويسم...اما اگه يه روز كه مث هيچ روزي نيست...يه روز كه مث امروزه حتي نتونم بنويسم؟!...ندونم از كجاش بگم...از چي بگم...حتي ندونم براي چي بايد بگم؟چرا بايد جايي بگم كه هيچ آشنايي هيچ منتظري هيچ شنونده اي هيچ كسي كه منو بفهمه حس كنه وجود نداره...ميخوام برم روي تخت قداقد دراز بكشمو به فرشته هايي كه به سقف اتاقم وصلن زل بزنم...چراغ مطالعه مو روشن كنمو تو نور كمش به كمد عروسكام نگاه كنم ...آره ...دلم ميخواست توي اون نور كم به كمد پر از خاطره هام نگاه كنم...به ديواري كه قاب هاي تشويقيمو ازش جدا كرده بودنو توي انباري پنهون...هنوزم جاي اونا روي ديوار اتاقم خاليه...حسشون ميكنم...اون روزارو...اون غرورارو...اون موفقيتهاي لحظه شمارو...اون تشويقا...تمجيدا...آفرين باركلا گفتناشون؟چرا بچه ها وقتي بزرگ ميشن همه فراموششون ميكنن...ديگه جايزه اي در كار نيست...ديگه مواظبتي در كارنيست...ديگه كي رفتي كجا رفتي چي شد؟چند شدي؟چرا؟در كار نيست...ديگه برام عروسك نميخرن تا واسش لباس بدوزم...ديگه واسم سبد اسباب بازي آشپزخونه با ماهيتابه و قابلمه و قاشق چنگال نمي خرن...ديگه واسم قلك نميخرن...ديگه اون پيرهن تور توريا مامان واسم نمي دوزه...ديگه بابا تا نگم واسم پفك نميخره...ديگه نميگه بايد چي كار كنم؟...من از وقتي فهميدم بزرگ شدم كه همه ي اين چيزاي خوب تموم شد...از وقتي فهميدم بزرگ شدم كه واسم يه كليد ساختن...كه ديدم با يه بليط ميشه دور شهرو گشت...ميشه دير اومد...ميشه با دوستات تا آخر شب گفت و خنديد و خسته و كوفته اومد خونه و رفت توي اتاقو در و بست...ميشه حرف زد داد قهر كرد عذر خواست...وقتي كه...من نميخوام بزرگ شم...من دلم ميخواد همون خانوم كوچولويي باشم كه با شنيدن اسم زيارت عاشورا دلش زيرو رو ميشد اشكش ميريخت نماز شب ميخوند...خانوم كوچولويي كه خيلي خوب بود...مورد تحسين همه...يه فرشته بود...آره اون يك فرشته بود...اسمش فاطمه بود...فاطمه...يادش بخير...دختر خوبي بود...
هرگونه نصیحت ممنوع!!!
خستم
از خودم
از ادم های اطرافم...همان هایی که گفته بودم دوستند اما دشمن...
پ. ن ؛ امشب، درها را گشوده بگذار، شاید آنکه مرده است خواهد که بازآید!..
همیشه دنبال بهانه بوده ام که بی پروا ببینم اش، حتی از دور! تا دور نزدیک شود و نگاه ام کند و من خیس و تبدار نگاه اش بمانم. حتما" صدایم کرده بود که از خواب پریدم!..اینجا روی سایه ی او عکس پرواز می کشم. بزرگتر که شدم خواهم پرید! نه؟ پشت کاغذ ریز می نویسم که برای دیدن اش بهانه نمی خواهم،که برای شنیدن اش حسرت نمی خواهم و برای دوست داشتن اش پای چوبین استدلال...
بغض که می کنم یعنی هستی!..پرده را می کشی، جهان کور می شود. نفس، وترس؛ از جفت بودن ما وحشت می کند و جهان منع شده از تماشای ما، له له می زند کنار پنجره__جهان ترسو! جهان بد بخت!..
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها
پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمان ها مرده ست
پدرم وقتی مرد ...
او یک مرد بزرگ بود
شاید نه فقط برای تو...
برای منی که او را حتی ندیده بودم او عزیز بود
دوستش داشتم
حس می کردم با دردش درد می کشم...
نمی دانم چرا
سوال عجیبی بود
کاش مجالی می داد تا بفهمم جواب سوالم را
ولی رفت...دور... خیلی دور...جایی که می شود با دست ستاره چید...
این گونه شد که رفت...
خدایش بیامرزد
شاید خسته شدی از اینکه همیشه بخوای تو چشمای پر حرفم دنبال چیزی بگردی. در اولین نگاه، همه شیطنت رو از چشمام می خونن؛ اما تو حرفای نگفتم رو، از چشمای رازندارم خوندی. روزی به این خاطر از چشمام ناراضی بودم. اما امروز ازشون ممنونم، چون کمکم کردن تا بتونم احساسم رو هر چند کم رنگ تر از واقعیت به تو بگم. اگه اونا هم مثل زبونم کمرو یا شاید خسیس بودن هیچ وقت نمی تونستم بگم که چه قدر بودنت آرومم می کنه، نبودت آزارم میده، غمت منو میشکنه و شادیت منو به اوج می رسونه و...
اینا رو خوب میدونی. احساسم رو بهتر از خودم میشناسی، واسه همینم دیگه لازم نیست بگم کاش میفهمیدی، کاش میدونستی یا بگم آخه چه طور، به چه زبونی باید بگم...
گاهی فکر میکنم عجیب ترین احساس دنیا، بین من و تو وجود داره. دوستی ساده که نیست، عشقم که ...، حرف از آینده و خیال بافی هم که نیست، حرف از جدایی هم نیست. این احساس عجیب چیه؟؟؟يه شب بی بهانه تر از قطره های بارون ,شگفت انگيز تر از آبی آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم ! چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد , همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی نيست ولی... مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!